تبلیغات
همه چی کره ای(هفته ای یک یا دوبار میام) - داستان دختر ایرانی پسر کره ای فصل دوم-قسمت اول
تاریخ : دوشنبه 29 تیر 1394 | 02:46 ب.ظ | نویسنده : پریا
))) رسیدیم به اونجا و یه اتاق خیلی خیلی بزرگ و باکلاس.از اونجا که داخل رفتیم یه میز 12 نفره بود پر از غذا .در صندلی های سمت راست خانمایی بی حجاب که فک کنم مسعولان اونجا بودن نشسته بودن و سمت چپ هم مردها.و در صندلی آخریکه صدر جدول بود یه پسر که 19 بهش میخورد نشسته بود.قدش بسیار بلند بود یه 2 متری بود.شونه هاش بالا و چشاش رنگی بودن.دماغش خیلی کوچولو بود. موهاش ژل زده بودن و سیاه که انداخته بودشون بالا.همونطور که داشتم راه می رفتم و بر اندازش می کردم ووبین در گوشم گفت: انقد نگا نکن Why are you know this sentence? -beacuse I repeted for all the girls خندم گرفت و دنبالش راه افتادم.قبل از این که بخوام مخالفتی کنم دستمو گرفتو بردم جلو.. What are you doing ? -don't worry!!!just a minute -yakh!!!!ok رسیدیم به میزش.کیم وو بین گفت: ((سلام آقا anyo ajushi موجی؟(چی کار داری؟) این دختر خدمتکار جدیدتونه سرشو آورد بالا و نگام کرد. -سلام آقای چوی از دیدنتون خوشحالم. مردی که کنار اون آقا نشسته بود گفت:نیومدی مهمونی که!!!!!!تعظیم کن و بگو:در خدمتم آقای چوی



بقیه در ادامه مطلب
دوس داشتم تو اون لخظه بهش بگم بله که اومدم مهمونی مگه اینجا مهمونی نیست؟ ولی جلوی جمع خودمو جمع و جور کردم.کمی کمرو خم و راست کردم چون میدونستم کره ای ها اینطورین. -با سلام.در خدمتم جناب چوی. -انقدر زر نزن بچه.برو یه جا بشین تا شامم تموم بشه. اوهوی اوهوی!!!!!آقای چوی به چه حقی سر کسی که فقط کمی ازت کوجیکتره اینجوری داد می زنی؟؟ اه اه اه از ریختش چندشم میشه در گیر چه کسی شدم من! چشم با طعنه ای گفتم و رفتم نشستم اونطرف سالن.یک ساعت غذاش طول کشید و زحمتو کم کرد.میخواست بره همینجوری داشتم چپ چپ نگاش میکردم.یه دفعه با خونسردی گفت:اینطوری منو نگاه نکن.برات بد میشه هااا. صداشو کمی اورد بالا و گفت:پاشو اینارو جمع کن دیگه.مراعات سنت رو کردم وگرنه تا جایی که میتونستم بلا سرت میوردم پررو. بعدم زبونی کشید و رفت.وای خدا تحمل این چیزا رو نداشتم چی کارش میکردم؟ فقط یه خواسته ازش داشتم منو نگویدبریم خرید.یه لحظه وایسا.....اونجا کسی نیست ما رو ببینه میتونم هر چی دوست دارم بهش بگم.نه...اون یه مرده ممکنه بزنه ناکارم کنه

. بالاخره فردا شد و برای صبحونه رفتم پیشش.یه خانوم خیلی خوشگل هم پیشش بود.بدون توجه به چوی دال پو به اون خانم تعظیم کردم و گفتم:سلام خانم.ببخشید شما رو نمیشناسم. خندید و گفت:سلام عزیزم.من چوی این ها هستم خواهر دال پو. -واقعا خانم چوی؟به هم نمیخورین. نگاهی به دال پو انداخت و نگاهی بهخودش بعدشم با تعجب به من.نتونستم جلوی خندمو بگیرم و کلی خندیدم.اونم با من خندید اما برادرش خونسرد داشت چای می خورد. -دال پو این کیه؟ -این خدمتکار جدیده و اسمش نادیا غفاریه -خوشبختم نادیا جون نشستم کنارش و ازش پرسیدم:از کجا انقد فارسی بلدید؟جسارته هاا -راحت باش!من ایران زندگی کردم. -وای چقد خوب،برای همینه شلوار و پولیور پوشیدین؟

یه چند تا پست میزارم اگه وقت شد قسمت دوم هم میذارم